بهنام خدا. دانشگاه را از منظر آمورشی آن، اغلب به عنوان فضایی برای انتقال دانش تخصصی میشناسند؛ جایی که دانشجویان مجموعهای از نظریهها و مفاهیم و کاربردهای آنها و شاید برخی مهارتهای فنّی را فرا میگیرند تا بعدها در حرفه خود از آنها استفاده کنند. با این حال، تجربه دانشگاهی تنها به یادگیری علمی محدود نمیشود. سالهای تحصیل، بهویژه در دوره جوانی، یکی از مهمترین مراحل شکلگیری ویژگیهای فردی، عادات رفتاری و حتی تقویت برخی ابعاد کاراکتر است. در متن حاضر پیشنهاد می شود که ذات رشتههای تحصیلی، محیط آموزشی، نوع تعامل میان استاد و دانشجو، هنجارهای اجتماعی حاکم بر رشتههای مختلف و حتی روشهای ارزشیابی و آموزش، همگی در شکل دادن به الگوهای رفتاری دانشجویان نقش دارند. این الگوها بعدها این شانس را دارند که در محیط کاری و سازمانی بازتولید شوند و بر نحوه تعامل افراد با همکاران، مدیران و ساختارهای سازمانی اثر بگذارند. با توجّه به برخی از مشاهدات بنده، به نظر می رسد که در این زمینه آسیبهایی جدّی وجود دارد که نیازمند توجه و مراقبت است. در ادامه برخی از این موارد که با آنها برخورد داشتهام را تشریح کردهام. نکته مهم در اینجا اینست که ذکر این موارد را نباید در قالب کلیشهسازی برای رشتههای تحصیلی در نظر گرفت که موجب خطاهای ادراکی شود. طبیعی است که در درون هر گروه از فارغ التّحصیلان هر رشته تحصیلی افرادی با خصوصیّات متفاوتی وجود دارند. با توجه به این نکته مهم، هدف از نگارش این متن ایجاد یا یادآوری بینشی است که در سطحی کلّیتر، به جهتگیریهای موجود در نظام های آموزشی در هر رشته تحصیلی که بر خصوصیّات فارغالتحصیلان آن موثّر است، توجّه ویژه ای داشته باشیم.
یکی از نمونههای قابل توجه، رشتههایی است که در آنها سختگیری زیادی بر دقت و مبانی نظری، بهویژه مبانی ریاضی موضوع وجود دارد. در چنین رشتههایی، دانشجویان از همان ابتدا با استانداردهای بسیار دقیق و خطاگریز مواجه میشوند. تمرینهای طولانی، ارزیابیهای سختگیرانه و تأکید بر پاسخهای کاملاً صحیح، بهتدریج نوعی گرایش به «کاملگرایی» (perfectionism) را در برخی از دانشجویان تقویت میکند. این ویژگی در بسیاری از موارد مزیّتی مهم محسوب میشود، زیرا دقّت بالا و حساسیت نسبت به جزئیّات در بسیاری از مشاغل فنّی ضروری است. با این حال، اگر این گرایش به شکل افراطی بروز کند، ممکن است بعدها در محیطهای سازمانی چالشهایی ایجاد کند. افرادی که به شدت کاملگرا هستند گاهی در کار تیمی دچار مشکل میشوند؛ زیرا ممکن است استانداردهای خود را بر دیگران تحمیل کنند یا در برابر اشتباهات کوچک واکنشهایی شدید نشان دهند. در نتیجه، روابط کاری میتواند تحت تأثیر قرار گیرد و فرآیندهای همکاری و تصمیمگیری کندتر یا پرتنشتر شود. در نقطه مقابل، برخی رشتهها از نظر فرهنگ اجتماعی فضای متفاوتی دارند. در بعضی از حوزههای تحصیلی، ارتباطات غیررسمی میان استادان و دانشجویان در دوران تحصیل گستردهتر است. گردهماییهای اجتماعی، مهمانیهای غیررسمی یا تعاملات خارج از چارچوب کلاس بین اساتید و دانشجویان یا دانشجویان با یکدیگر، بخشی از فرهنگ رایج در این رشتهها محسوب میشود. این نوع روابط میتواند مزایایی مانند افزایش صمیمیت، شکلگیری شبکههای ارتباطی و تقویت حس تعلق به یک جامعه علمی را به همراه داشته باشد. اما همین تجربه ممکن است بعدها در محیطهای کاری حساسیتهایی ایجاد کند. افرادی که در چنین محیطهایی تربیت شدهاند، با ادامه بیمهابای همان الگوها، گاهی با چالشهای جدی در مدیریت مرزهای میان روابط حرفهای و روابط شخصی در سازمانها مواجه میشوند و ممکن است درباره اختلاط این دو حوزه نگرانی داشته باشند. از سوی دیگر، شبکههای غیررسمی و گروهبندیهای درونسازمانی حاصل همان روابط غیررسمی نیز میتوانند یادآور همان الگوهای دانشگاهی باشند. این الگوها در برخی موارد زمینه شکلگیری روابط غیررسمی یا رقابتهای پنهان و مخرّب را فراهم کنند. از اینرو شناخت حدّ مناسب و مدیریت شده ای از این الگوها موضوعی قابل برّرسی است.
تفاوت دیگر میان رشتههای دانشگاهی احتمالاً به میزان تعامل آنها با جامعه بازمیگردد. در برخی رشتهها، ماهیت آموزش به گونهای است که دانشجویان بیشتر زمان خود را در محیطهای آزمایشگاهی، کتابخانهای یا فضاهای بسته علمی میگذرانند. تمرکز اصلی بر پژوهش فردی یا کارهای تحلیلی عمیق است و فرصتهای تعامل اجتماعی گستردهتر محدودتر است. این وضعیت میتواند به شکلگیری سبک کاری مستقل، تمرکز بالا و توانایی کار فردی کمک کند. اما در مقابل، ممکن است مهارتهای ارتباطی یا شبکهسازی اجتماعی کمتر تقویت شود. در مقابل، رشتههایی وجود دارند که به طور طبیعی تعامل با جامعه را در فرآیند آموزش وارد میکنند. دانشجویان در این حوزهها با فعالیتهای میدانی، پروژههای اجتماعی، کارآموزیهای گسترده یا تعامل مستمر با افراد و گروههای مختلف جامعه مواجه هستند. چنین تجربههایی اغلب باعث میشود مهارتهایی مانند ارتباط مؤثر، مذاکره، همدلی و کار گروهی به شکل غیرمستقیم تقویت شود. افرادی که در این فضاها آموزش دیدهاند، معمولاً در محیطهای سازمانی راحتتر میتوانند شبکههای ارتباطی ایجاد کنند و در تعاملات بینفردی انعطاف بیشتری نشان دهند.
از منظر دیگری نیز میتوان به تأثیر رشته تحصیلی بر نگرشهای حرفهای نگاه کرد. برخی رشتهها به دلیل ماهیت کاربردی خود، نوعی عملگرایی و واقعگرایی را در دانشجویان تقویت میکنند. در این حوزهها، تمرکز اصلی بر حل مسئله، دستیابی به نتایج ملموس و کار با محدودیتهای واقعی است. دانشجویان میآموزند که تصمیمها اغلب باید در شرایط عدم قطعیت گرفته شوند و بهترین راهحل لزوماً کاملترین یا ایدهآلترین گزینه نیست، بلکه گزینهای است که در شرایط موجود عملی و قابل اجرا باشد. در مقابل، برخی حوزههای علمی بیشتر بر نظریهپردازی، نقد ساختارها یا طرح ایدههای آرمانی تأکید دارند. چنین فضاهایی میتوانند نوعی نگاه ایدهآلگرایانه یا حتی رادیکال به مسائل اجتماعی و سازمانی ایجاد کنند. این نگرشها میتوانند در تولید ایدههایی نوآورانه و نقد وضعیت موجود بسیار ارزشمند باشند. با این حال، در محیطهای کاری که محدودیتهای عملی و سازمانی نقش مهمی دارند، گاهی میان این نگاههای آرمانی و واقعیتهای اجرایی فاصله ایجاد میشود و افراد فاقد توانمندی لازم برای تعریف مسیرهایی برای پر کردن این فاصله هستند. در چنین شرایطی، افراد ممکن است در تطبیق دادن انتظارات نظری خود با الزامات عملی سازمان با چالش مواجه شوند و دیگران را هم با چالش های غیر مفیدی مواجه کنند.
مجموعه این مثالها پیشنهاد میدهند که رابطه میان دانشگاه و محیط کار صرفاً در انتقال مهارتهای تخصصی خلاصه نمیشود. دانشگاه در واقع بخشی از فرایند اجتماعی شدن حرفهای افراد است؛ فرایندی که طی آن ارزشها، هنجارها و الگوهای رفتاری و کاراکتر افراد شکل میگیرند یا تقویت میشوند. فرهنگ هر رشته تحصیلی—از شیوه تدریس و ارزیابی گرفته تا نوع تعاملات اجتماعی—بهتدریج چارچوبی ذهنی برای دانشجویان ایجاد میکند که بعدها در محیطهای سازمانی بازتاب پیدا میکند. به همین دلیل، نگاه به رابطه دانشگاه و صنعت میتواند فراتر از مباحثی مانند مهارتآموزی یا کاربردی کردن دانش باشد. یکی از ابعاد کمتر مورد توجه این رابطه، تأثیر فرهنگهای آموزشی بر شکلگیری کاراکتر حرفهای افراد است. اگر دانشگاهها نسبت به این جنبه آگاه باشند، میتوانند در طراحی برنامههای آموزشی و فرهنگی خود تعادل بیشتری ایجاد کنند؛ به گونهای که هم دقت علمی و تفکر انتقادی تقویت شود و هم مهارتهای ارتباطی، انعطافپذیری و درک واقعیتهای سازمانی مورد توجّه قرار گیرند. در نهایت، دانشگاه را میتوان به مثابه یک «اکوسیستم اجتماعی» در نظر گرفت که نه تنها دانش، بلکه نوعی سبک فکر کردن، تعامل کردن و تصمیم گرفتن را در افراد پرورش میدهد. این سبکها بعدها در سازمانها، شرکتها و نهادهای مختلف امکان بازتولید حتی به اشکال جدیدی مییابند. بنابراین، درک پیوند ارگانیک میان فرهنگ دانشگاهی و فرهنگ سازمانی میتواند به ما کمک کند تا بهتر بفهمیم چرا برخی الگوهای رفتاری در محیطهای کاری و سازمانی شکل میگیرند و چگونه میتوان با اصلاح تجربههای آموزشی، زمینه را برای تعامل حرفهای سالمتر و مؤثرتر فراهم کرد. از طرفی در مدیریت سرمایههای انسانی و سازمانی در سازمانها هم باید این موضوع را در نظر داشت که در هر حال باید با مدیریت مؤثرتر روابط انسانی و انجام تعاملات لازم، نسبت به مدیریت این الگوهای رفتاری به عنوان دروندادی برای سیستم سازمان حساس بود.
به لحاظ پژوهشی شاید بتوان ایدههای مطرح شده در این یادداشت را تبدیل به سؤالاتی برای انجام پژوهشهای تجربی کرد تا از این طریق شناخت بیشتری از مزایا و آسیبهای دورههای آموزشی دانشگاهها که بر خصوصیّات فارغ التحصیلان مؤثر هستند، به دست آورد.
Add new comment