به نام خدا. چندی پیش مطلبی را مطالعه کردم که به تدریج با مشاهده رفتارها و کنشهایی که در محیطهای سازمانی و دانشگاهی دیدهام، موجب شد با تامّلی بیشتر این یادداشت را بر اساس آن تقدیم کنم. متن مطالعهشده بخشی از فصل ۲۱ کتاب مبانی نظریه سازمان به قلم باتیلانا (۲۰۲۵) است که به آسیبشناسی مفروضات بنیادین نظریههای سازمانی و از جمله موضوع «عاملیت فردی» میپردازد. این متن به این موضوع اشاره دارد که در ادبیات رایج مدیریت و آموزشهای مرسوم مدارس کسبوکار، روایتی جذّاب و تا حدی رمانتیک از تغییر وجود دارد که بر کهنالگوی «قهرمان تنها» (The Lone Hero) تکیه میکند؛ تصویری از یک کنشگر مصمم و استثنایی که گویی قادر است به تنهایی ساختارهای صلب یک سازمان، صنعت یا حتی یک جامعه را دگرگون سازد. با این حال، اگر این تصویر قهرمانانه را از منظر نظریههای پیشرفته سازمان و مفهوم «عاملیت تعبیهشده» (Embedded Agency) به بوته نقد بگذاریم، با محدودیتهای عمیق این انگاره مواجه میشویم. واقعیت این است که رفتارهای انسانی به شکلی ظریف و در عین حال قدرتمند، در قید الگوهای نهادی، پیشفرضهای پذیرفتهشده (Taken-for-granted patterns) و شبکههای توزیع قدرت قرار دارند. این یادداشت میکوشد با نگاهی نقادانه و با احتیاطی تحلیلی، پیامدهای گرایش به این کهنالگو را بررسی کند؛ به ویژه با تفکیک میان دو جایگاه «منتقد نظری» (که عاملیت خود را در ساحت تولید فکر، آسیبشناسی و تبیین گفتمانی کاستیها میبیند) و «کنشگر منتقد» (که علاوه بر نقد، وارد میدان عمل و مداخله مستقیم برای تحقق اصلاحات نهادی میشود) این بحث احتمالاً دقت بیشتری مییابد. در این مسیر، نحوه شکلگیری دوگانهسازیهای هویتی، نادیدهانگاری سهم دیگران، و خلط میان صراحت حرفهای با ادبیات پرخاشگرانه و پیامدهای آن بر انسداد کنش جمعی مورد واکاوی قرار خواهد گرفت.
۱. توهم عاملیت نامحدود و تمایل به کهنالگوی قهرمان تنها
مطابق با شواهد موجود در برخی از نظریههای روانشناسی اجتماعی و رفتارسازمانی، انسانها تمایل دارند میزان کنترل خود بر موقعیتها را بیش از واقعیت برآورد کرده و از نفوذ ساختارها و قواعد نانوشته غفلت ورزند. در این میان، فردی که از نظر شناختی با نظم حاکم بر محیط زاویه دارد، بهویژه زمانی که میخواهد از جایگاه یک منتقد نظری فراتر رفته و به عرصه کنشگری میدانی گام بگذارد، ممکن است بیش از دیگران در معرض تله شناختی «قهرمان تنها» قرار گیرد. این گروه از منتقدان به دلیل فاصله فکری با وضع مستقر، ممکن است نوعی احساس انزوای فکری را تجربه کنند که در پی آن، احتمال دارد به این نتیجهگیری سوق داده شوند که بار هرگونه آگاهیبخشی و اصلاح منحصراً بر دوش آنان نهاده شده است. فرد با چنین برداشتی ممکن است تمایل داشته باشد اینرسی سازمانی و پیوندهای پیچیده منافع را صرفاً به «بیتفاوتی اخلاقی»، «کوتاهی کارگزاران پیشین» یا «شلختگی و انفعال دیگران» فروکاهد، و در نتیجه، راهحل را نه در تعامل، بسترسازی و ایجاد ائتلاف، بلکه در ورود انفرادی و شوالیهوار خود یا حلقهای بسیار محدود برای شکستن دیوارهای ساختاری جستوجو کند.
۲. دوگانهسازی هویتی و آسیبهای قطبینگری اخلاقی
یکی از بسترهای محتمل در رویکرد قهرمان تنها، تمایل ناخودآگاه به ساختن چارچوبهای دوگانه در روابط سازمانی است. در این فرآیند، کنشگر منتقد ممکن است خود یا عده ای خیلی محدود را دارنده انحصاری شجاعت، آگاهی و فضیلت اخلاقی ببیند و احتمال دارد که بقیه بدنه سازمان را به دو دسته سادهسازیشده تقسیم کند: گروهی که به عنوان «دستنشاندگان و ذینفعان وضع موجود» برچسب میخورند و گروه دیگر که به مثابه «تودهای منفعل، ناآگاه و بیتفاوت» دیده میشوند. این نحوه نگریستن به محیط، عاملیت دیگران را بهشدت کمرنگ جلوه میدهد؛ بدین معنا که ممکن است کنشها، مقاومتهای تدریجی، یا تلاشهای آرام و روزمره سایر همکاران برای بهبود، نوعی سازشکاری یا انفعال تعبیر شود. در حالی که یک منتقد نظری ممکن است برای برانگیختن حساسیتها از تیپسازیهای مفهومی استفاده کند، کنشگر منتقد اگر در صحنه عمل اسیر این دوگانهسازی شود، از این واقعیت غافل میماند که بسیاری از بازیگران درون سیستم به شیوههای متفاوتی در حال بازتعریف روابط قدرت و کاستن از آسیبهای ساختار هستند و این برچسبزنی زودهنگام، پیوندهای بالقوهای را قطع میکند.
۳. زوال سهم دیگران و کوری در ائتلافسازی سازمانی
اصلاح نهادی، پدیدهای شبکهای و چندوجهی است که به ندرت بر توانمندی تکنفره استوار میشود. هنگامی که یک کنشگر منتقد، تشخیص و زاویه دید فردی خود را مرجع نهایی ارزیابی قرار میدهد، این احتمال وجود دارد که دچار نوعی کوتاهبینی در ارزیابی سهم تاریخی و کنونی سایر بازیگران شود. تفاوت بنیادین در اینجاست که یک منتقد نظری میتواند بر برجستهسازی انحرافات ساختار تمرکز کند، اما یک کنشگر منتقد در میدان عمل، نیازمند همراهی طیفهای گوناگون بدنه سازمان، از جمله افراد مردّد یا کسانی است که زمینههای فکری نزدیک، اما رویکردها و تیپهای شخصیتی متفاوتی دارند. وقتی کنشگر حتی به شکل ناخودآگاه نتواند سهمی برای عاملیت، انگیزه و شعور جمعی اطرافیان قائل شود، ظرفیت شکلگیری چشمانداز مشترک با آنها از میان رفته و تلاشهای اصلاحطلبانه در همان نطفه به عنوان دغدغههای شخصی و جاهطلبانه یک فرد خاص بازنمایی میشوند که مسیر مذاکره و گسترش مشروعیت تغییر را مسدود میسازد.
۴. تمایز صراحت حرفهای با پرخاشگری، تنبلی فکری و زبان گزنده
در بررسی شیوه بیان مواضع نقّادان نظری یا کنشگران نقّاد، نقد رفتارهای تند برخی از آنها به هیچ وجه نباید به معنای دعوت به سازشکاری، پردهپوشی یا کند کردن تیغ نقد تعبیر شود؛ مسئله بر سر مصالحه بر سر حقیقت نیست، بلکه بر سر «دقت در اصابت به هدف و نفوذ کلام» برای ایجاد اشتیاق برای حرکت به سمت حقیقت است. صراحت حرفهای و شجاعت اخلاقی اقتضا میکند که عارضهها با بالاترین دقت، بدون لکنت و مستدل افشا شوند تا سیستم سازمانی یا نهاد مخاطب نتواند از رویارویی با واقعیت بگریزد، در حالی که تقلیل این صراحت به ادبیات پرخاشگرانه و تحقیرآمیز، ناخواسته دیوارهای دفاعی مخاطب را بالا برده و به نفع حفظ وضع موجود عمل میکند، زیرا کانون توجه را از مغز استدلال به حواشی لحن منحرف میسازد. در این میان، پرخاشگری تنها به توهین کلامی یا تندی در گفتار محدود نمیشود؛ یکی از مخربترین اشکال پرخاشگری نمادین، «تنبلی فکری» و «نقد شتابزدهای» است که بدون مطالعه عمیق، بدون فهم دقیق پیشینه مسئله و بدون صرف حداکثر تلاش برای درک منطق درونی یک پدیده یا اثر صورت میپذیرد. ورود نادانسته یا کممایه به عرصه داوری یک نظر، در واقع نوعی تعرض معرفتی به هوش مخاطب و پیچیدگی موضوع است که پیش از هر چیز، اعتبار اخلاقی و استدلالی خود منتقد را مخدوش میکند. وقتی نقد بدون فهم عمیق با زبانی گزنده همراه شود، بهترین دستاویز را به دست محافظهکاران نهادی میدهد تا کل جریان نقادی را فاقد صلاحیت علمی قلمداد کرده و مسئله را به یک مناقشه اخلاقی یا بدرفتاری فروکاهند؛ از این رو، صراحت مؤثر در ساحت کنشگری، همواره مستلزم رنج مطالعه و درک جامع از یک سو، و تیزبینی استراتژیک در شیوه بیان از سوی دیگر است، نه اینکه خشمی کور یا سهلانگاری نظری موجب بیان نظر نقادانه شود.
۵. پیامدهای نهادی: فرسودگی فردی و بازتولید رخوت جمعی
اتخاذ ناخودآگاه نقش «قهرمان تنها» هزینههای قابلتوجهی برای فرد و کل سیستم سازمان یا نهاد مورد بررسی در پی دارد. فردی که میخواهد بار اصلاح ساختار را به تنهایی و بدون اتکا به پیوندهای جمعی به دوش بکشد، با گذشت زمان دچار خستگی عمیق، استهلاک انرژی و بدبینی مفرط به اصل امکان اصلاحپذیری میشود؛ در حالی که ریشه این ناکامی ممکن است ناشی از انتخاب روش و مدل عاملیت فرد باشد، نه اینکه دگرگونی در ساختار غیر ممکن باشد. از سوی دیگر، تمرکز مفرط بر نقش یک فرد منجی، بقیه اعضا را به تماشاچیان صحنه نبرد تبدیل کرده و روحیه هممسئولیتی را تضعیف میکند. به علاوه، هنگامی که این قهرمان تنها زیر فشار ساختار منزوی یا حذف میشود، پیامی تلخ در ذهن بدنه سازمان حک میگردد که تلاش برای بهبود بیفایده است؛ امری که به نوبه خود رخوت، بیتفاوتی و سازگاری انفعالی موجود در سیستم را نهادینهتر و ریشهدارتر میسازد. از اینرو نکته اصلی اینست که عاملیّت فردی چگونه می تواند راهی برای ایجاد عاملیت جمعی شکل بدهد.
در یک جمعبندی شاید بتوان گفت که پرهیز از افتادن در دام انگاره «قهرمان تنها»، هرگز به معنای نادیدهگرفتن ارزش تفکر انتقادی، شجاعت اخلاقی یا ضرورت نقد نظری ساختارها نیست؛ بلکه تأکیدی بر ضرورت بلوغ در ساحت کنشگری میدانی است. اگر منتقد نظری وظیفه دارد با صراحت و دقت به کالبدشکافی عارضهها بپردازد، کنشگر منتقد در صحنه عمل نیازمند آن است که عاملیّت را نه یک فضیلت فردی انحصاری در میان تودهای بیتفاوت، بلکه پدیدهای رابطهای، توزیعشده و جمعی ببیند. به تعبیر نظریهپردازان حوزه رهبری، هدایت تغییر در بافتهای پیچیده نهادی عبارت است از پذیرش مسئولیت برای فراهمآوردن شرایطی که دیگران بتوانند در مواجهه با عدمقطعیت، به سوی اهداف مشترک گام بردارند. برای یک منتقد که قصد کنشگری سازنده در میدان عمل دارد، شاید گام اساسی بلوغ از آنجا آغاز شود که انرژی خود را به جای ورود به رویاروییهای تکنفره و فرساینده، به ایجاد زبان مشترک، گفتوگوی باحوصله، پرهیز از لحنهای طردکننده و همافزایی با عاملیتهای خاموش و تلاشهای ارزشمند دیگران، در عین داشتن صراحت و دقت علمی درون ساختار اختصاص دهد.
منبع برای مطالعه بیشتر
Battilana, J. (2025). Fundamental Assumptions in Organization Theory. Core Assumptions in Business Theory: A Wedge Between Performance and Progress, ۱۹۱.
افزودن دیدگاه جدید