برندسازی مشترک (Co-branding) در زیست حرفه‌ای افراد: تصویری اصیل، ابزار قدرت یا نقاب هویت؟

ثبت شده توسط بابک علوی در چهارشنبه, ۱۴۰۵/۰۴/۲۴ - ۱۴:۱۲
به نام خدا. برخی از افراد ممکن است در شبکه‌های اجتماعی با ایجاد نوعی از رابطه با افراد دیگر که در مقوله‌های حرفه‌ای و یا علمی و صنفی افراد شناخته‌شده‌تری باشند، تاثیر‌گذاری پیام‌ها و نظرات خود را در محیط اجتماعی مرتبط و مشترک افزایش دهند؛ یا حتّی از این طریق زمینه‌ای برای معرفی خود در شبکه‌های اشتغال و فعّالیت‌های حرفه ای به شکل موثّرتری بیابند. به نوعی در این زمینه نوعی برند‌سازی مشترک به شکلی خواسته یا ناخواسته اتفاق می افتد. استفاده از لایوها و وبینارهای مشترک گرفته تا تگ‌کردن‌ها، بازنشر واکنش چهره‌های معتبر و یا نقد آثار آنها و هم‌راستاسازی هویتی با گروه‌های فکری و حرفه‌ای یا ارزش‌های عمومی،‌ اگر با هدف ذکر شده باشند، از جمله اقداماتی است که به عنوان مثال می توان از آنها نام برد. در اینجا سوالات مهمّی ایجاد می شود که تا چه حد این کار جایز و در چه شرایطی اخلاقی است و چه نقدهایی بر آن می تواند وارد شود. البته سوال بعدی هم اینست که در چه شرایطی این‌کار اثرگذار و موفق می تواند باشد. در یادداشت حاضر به سوال اول پرداخته شده است.

نقدهایی بر برخی دیدگاه‌های نقّادانه

ثبت شده توسط بابک علوی در شنبه, ۱۴۰۵/۰۴/۲۰ - ۱۲:۴۶
به نام خدا. رویکرد نقّادانه در علوم انسانی و اجتماعی، از حیث معرفتی، یکی از مهم‌ترین ابزارهای پیشبرد مستمر فهم نظری و اصلاح خطاهای فکری و طبیعتاً پیامدهای کاربردی آنها است. این رویکرد کمک می‌کند انواع پیش‌فرض‌ها و سوگیری‌های پنهان، محدودیت های نظری، کاستی‌های روش‌شناختی و یا مناسبات قدرتی و نهادی که در خلق دانش اثر می‌گذارند آشکار شوند. از این منظر، نقد صرفاً عملی سلبی نیست، بلکه امکانی برای پالایش مفاهیم، افزایش دقّت تبیین‌ها، و گشودن افق‌هایی تازه برای فهم پدیده‌های پویای انسانی، سازمانی و اجتماعی است. در واقع، بدون رویکرد نقادانه، علوم انسانی و اجتماعی همواره در معرض طبیعی‌سازی وضع موجود، تکرار مفروضات اثبات‌نشده، و غفلت از لایه‌های پنهان واقعیت‌های اجتماعی و سازمانی قرار می‌گیرند. حتی بدون نگاه نقّادانه نمی توان تاثیر تحوّلات مختلفی که بر پدیده‌ها در طی زمان ایجاد می شود را برّرسی و بازسازی کرد. با این همه، خودِ برخی دیدگاه‌های نقادانه نیز احتمالاً از نقد بی‌نیاز نیستند. همان‌گونه که هر نظریه یا روش پژوهشی ممکن است در معرض خطاهای معرفتی، تعمیم‌های ناروا، یا ضعف‌های روشی قرار گیرد، برخی رویکردهای نقادانه نیز ممکن است آگاهانه یا ناخودآگاه گرفتار شتاب‌زدگی، پیش‌داوری، ساده‌سازی، یا خلط میان ساحت‌های مختلف تحلیلی شوند. به بیان دیگر، نقد وقتی از نیروی معرفتی برخوردار است که خودش نیز تن به نقد بدهد؛ وگرنه ممکن است از یک ابزار فهم، به یک عادت ذهنی یا حتی قالبی ایدئولوژیک تبدیل شود که پیش از فهمیدن لازم و کافی، داوری می‌کند. در یادداشت حاضر، نمونه‌هایی که نگارنده مستقیماً با آنها در موضوعات مختلف برخورد داشته است و از نظر اینجانب قابل نقد هستند، جمع‌بندی و تقدیم شده است.

تحلیلی نقّادانه از جایگاه مبحث «رهبری تطبیقی» در نسبت با سایر نظریه‌های رهبری سازمانی

ثبت شده توسط بابک علوی در دوشنبه, ۱۴۰۵/۰۴/۱۵ - ۰۶:۳۸
به نام خدا. رهبری سازمانی از جمله مفاهیمی است که در عین کثرت نظریه‌ها و رویکردها، همچنان موضوعی باز، پیچیده و چندلایه و تاثیرپذیر از تحوّلات محیطی و سازمانی باقی مانده است. بخشی از این پیچیدگی به این امر بازمی‌گردد که رهبری را می‌توان از سطوح تحلیلی متفاوتی مورد بررسی قرار داد: گاه در سطح فردی و روان‌شناختی، گاه در سطح روابط بین‌فردی و گروهی، گاه در سطح ساختارها و فرهنگ سازمانی، و گاه در سطحی کلان‌تر که به حل مسائل پیچیده و بازتنظیم روابط نهادی و مولفه‌های کلّی‌تر سازمان مربوط می‌شود. در میان رویکردهای معاصر، «رهبری تطبیقی» (adaptive leadership) از آن جهت اهمیت یافته که با تأکید بر تمایز میان «مسائل فنی» و «مسائل تطبیقی»، تلاش می‌کند کار اصلی رهبری را نه صرفاً اداره امور، نه فقط انگیزش افراد، و نه صرفاً اعمال نفوذ، بلکه در هدفی کلّی‌تر و غائی‌تری در «بسیج ظرفیت‌های جمعی برای مواجهه با مسائل دشوار» برای تطبیقی اثربخش تعریف کند. با این حال، در این یادداشت پیشنهاد می‌شود که اهمیت و ارزش رهبری تطبیقی زمانی بهتر فهم می‌شود که آن را نه در تقابل ساده‌انگارانه با سایر نظریه‌های رهبری، بلکه در نسبت تکمیلی با آن‌ها ببینیم. در ادامه، با رویکردی نقّادانه به مقوله رهبری تطبیقی، زوایایی به هم پیوسته که شاید در شناخت بهتر این نگاه در نسبت با سایر نظریه‌های رهبری سازمانی مفید باشند، مطرح می‌شوند.

فراتر از دانش تخصصی؛ ایده‌هایی درباره نقش پیشینه تجربه دانشگاهی در شکل‌گیری رفتارهای سازمانی

ثبت شده توسط بابک علوی در پنجشنبه, ۱۴۰۵/۰۴/۱۱ - ۱۰:۳۸
به‌نام خدا. دانشگاه را از منظر آمورشی آن، اغلب به عنوان فضایی برای انتقال دانش تخصصی می‌شناسند؛ جایی که دانشجویان مجموعه‌ای از نظریه‌ها و مفاهیم و کاربردهای آنها و شاید برخی مهارت‌های فنّی را فرا می‌گیرند تا بعدها در حرفه خود از آن‌ها استفاده کنند. با این حال، تجربه دانشگاهی تنها به یادگیری علمی محدود نمی‌شود. سال‌های تحصیل، به‌ویژه در دوره جوانی، یکی از مهم‌ترین مراحل شکل‌گیری ویژگی‌های فردی، عادات رفتاری و حتی تقویت برخی ابعاد کاراکتر است. در متن حاضر پیشنهاد می شود که ذات رشته‌های تحصیلی، محیط آموزشی، نوع تعامل میان استاد و دانشجو، هنجارهای اجتماعی حاکم بر رشته‌های مختلف و حتی روش‌های ارزشیابی و آموزش، همگی در شکل دادن به الگوهای رفتاری دانشجویان نقش دارند. این الگوها بعدها این شانس را دارند که در محیط کاری و سازمانی بازتولید ‌شوند و بر نحوه تعامل افراد با همکاران، مدیران و ساختارهای سازمانی اثر بگذارند. با توجّه به برخی از مشاهدات بنده، به نظر می رسد که در این زمینه آسیب‌هایی جدّی وجود دارد که نیازمند توجه و مراقبت است. در ادامه برخی از این موارد که با آنها برخورد داشته‌ام را تشریح کرده‌ام (مانند شکل‌گیری یا تقویت کامل گرایی در برخی رشته‌های تحصیلی، واقع‌بینی در مقابل ایده آل‌گرایی افراطی و رویکردهای فردگرا در مقابل رویکردهای معطوف به جامعه). نکته مهم در اینجا اینست که ذکر این موارد را نباید در قالب کلیشه‌سازی برای رشته‌های تحصیلی در نظر گرفت که موجب خطاهای ادراکی شود. طبیعی است که در درون هر گروه از فارغ التّحصیلان هر رشته تحصیلی افرادی با خصوصیّات متفاوتی وجود دارند.  با توجه به این نکته مهم، هدف از نگارش این متن ایجاد یا یادآوری بینشی است که در سطحی کلّی‌تر، به جهت‌گیری‌های موجود در نظام های آموزشی در هر رشته تحصیلی که بر خصوصیّات فارغ‌التحصیلان آن موثّر است، توجّه ویژه ای داشته باشیم.

دیالوگ اثربخش؛ برخی پیش‌نیازهای رفتاری و نهادی

ثبت شده توسط بابک علوی در یکشنبه, ۱۴۰۵/۰۳/۲۴ - ۱۲:۱۱
به‌نام خدا. در پارادایم فکری متفکران حوزه یادگیری جمعی، دیالوگ صرفاً یک مکالمه برای انتقال اطلاعات نیست، بلکه فرایندی برای آشکار شدن جریان معنا در میان انسان‌ها برای نزدیک شدن بیشتر به حقیقت پدیده‌ها است؛ فرایندی که می‌تواند به فهمی عمیق‌تر و همه جانبه‌تر از موضوعات از طریق یادگیری جمعی بینجامد. در این نگاه، دیالوگ زمانی شکل می‌گیرد که افراد و گروه‌ها بتوانند پیش‌فرض‌های خود را موقتاً به حالت تعلیق درآورند؛ یعنی باورهایشان را نه به عنوان حقیقتی قطعی، بلکه به مثابه فرضیه‌هایی در معرض آزمون ببینند. با این حال، با توجّه به مشاهدات واقعی، پرسش مهم این است که «چرا دیالوگ در عرصه‌های واقعی زندگی اجتماعی و سازمانی تا این اندازه دشوار، شکننده، و گاه کم اثر به نظر می‌رسد، تا این حد که ممکن است که برای برخی حالتی فانتزی و دور از واقعیّت به حساب آید؟». برای پاسخ به این پرسش، یادداشت حاضر تحلیل‌ها و راه‌کارهای کلانی را پیشنهاد کرده است.

کاهش تعداد نیروی انسانی؛ تحلیلی از منظر روایت‌های سازمانی

ثبت شده توسط بابک علوی در جمعه, ۱۴۰۵/۰۲/۱۸ - ۰۰:۱۱
به نام خدا. بسیاری از رویدادهای مهم در سازمان‌ها تنها از طریق اطلاعیه‌ها، گزارش‌ها یا تصمیم‌های رسمی معنا پیدا نمی‌کنند؛ بلکه معنای واقعی آنها در گفت‌وگوهای روزمره کارکنان شکل می‌گیرد. کارکنان با کنار هم گذاشتن نشانه‌ها، تجربه‌های شخصی، گفته‌های مدیران و برداشت‌های خود، درباره آنچه رخ داده است داستان‌هایی می‌سازند. این داستان‌ها یا «روایت‌های سازمانی» به تدریج در میان افراد پخش می‌شوند و به چارچوبی برای فهم و تفسیر رویدادها تبدیل می‌شوند. اهمیت روایت‌ها به این دلیل است که آنها تنها بازگوکننده یک رویداد نیستند، بلکه نحوه درک کارکنان از عدالت، اعتماد، مسئولیت‌پذیری و مشروعیت تصمیم‌های مدیریتی را شکل می‌دهند. این موضوع به‌ویژه در مورد تصمیم‌های دشوار سازمانی مانند تعدیل یا کاهش نیروی انسانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. تعدیل نیرو صرفاً یک اقدام مدیریتی یا اقتصادی نیست؛ بلکه رویدادی است که به طور مستقیم بر زندگی افراد و فضای روانی سازمان اثر می‌گذارد. با الهام گیری از برخی شنیده‌ها و مشاهدات سازمانی و در چارچوب روایت‌هایی که به طور نمونه ممکن است در برخی سازمان‌ها از فرایند تعدیل شنیده شود، سه روایت نمونه در ادامه تقدیم می‌شود؛ روایت‌هایی که هر یک نشان می‌دهند چگونه نحوه تصمیم‌گیری، شیوه تعامل با کارکنان و الگوی ارتباطات سازمانی می‌تواند به شکل‌گیری برداشت‌های متفاوت در میان کارکنان منجر شود.

معناسازی جمعی در بحران: جنگ چه روایت‌هایی برای آینده می‌سازد؟

ثبت شده توسط بابک علوی در چهارشنبه, ۱۴۰۵/۰۲/۱۶ - ۱۹:۴۷
به نام خدا. در هفته‌ها و ماه‌های اخیر، بحث «روایت‌سازی» یا اهمیت دادن به «روایت‌ها» از رویدادهای اجتماعی و سیاسی بیش از گذشته در رسانه‌ها و محافل فکری مطرح شده است. پرسش‌هایی از این دست که نخستین روایت یک رویداد چگونه و از کجا شکل می‌گیرد، کدام روایت به واقعیت نزدیک‌تر است، یا چه کسی می‌تواند «راوی اخلاقی» یک رویداد باشد، به موضوع گفت‌وگوهای فراوانی تبدیل شده است. به نظر می‌رسد بخش قابل توجهی از این توجه، عمدتاً از منظر رسانه‌ای به روایت نگاه می‌کند؛ یعنی روایت‌هایی که در بستر رقابت‌های خبری و ارتباطی شکل می‌گیرند و اغلب حول موضوعات نسبتاً مشخصی مانند جنگ، تحولات سیاسی، یا رخدادهای امنیتی متمرکز هستند. در علوم اجتماعی و به‌ویژه در آثار اندیشمندانی که دارای رویکردهای تفسیری و معنابخشانه به رویدادها هستند، بر این نکته تأکید می‌شود که انسان‌ها، سازمان‌ها و جوامع برای فهم آنچه در پیرامونشان رخ می‌دهد، ناگزیر دست به «معناسازی» (sensemaking) می‌زنند. از این منظر، رویدادها به خودی خود واجد معنای ثابت نیستند؛ بلکه این روایت‌ها هستند که به تجربه‌ها معنا می‌دهند. افراد و گروه‌ها با بازگویی آنچه رخ داده، با انتخاب برخی جزئیات و نادیده گرفتن برخی دیگر، در واقع در حال ساختن چارچوبی هستند که به آنها کمک می‌کند بفهمند «چه اتفاقی افتاده» و مهم‌تر از آن «اکنون چه باید کرد». بدیهی است که در زمان جنگ، روایت‌های رسانه‌ای درباره تاکتیک‌ها، رویدادهای میدانی، یا تحلیل‌های سیاسی اهمیت زیادی دارند. همچنین بحث درباره اخلاق روایت، مرز میان اطلاع‌رسانی و عملیات روانی، یا مسئولیت رسانه‌ها در بازنمایی واقعیت‌ها، موضوعاتی بسیار مهم و قابل تأمل هستند. با این حال، به نظر می‌رسد که یک رویداد بزرگ اجتماعی مانند جنگ، صرفاً در سطح روایت‌های تاکتیکی یا خبری باقی نمی‌ماند. چنین رخدادهایی در بلندمدت به منبعی برای شکل‌گیری روایت‌های عمیق‌تر درباره هویّت فردی، جمعی، اجتماعی و آینده یک کشور و مسیر توسعه اجتماعی و اقتصادی آن تبدیل می‌شوند. از این منظر، شاید بتوان پرسید که تجربه جنگ چه روایت‌های دیگری می‌تواند در مسیر تاریخی یک کشور خلق کند؛ روایت‌هایی که فراتر از سطح تاکتیکی یا خبری، به بازسازی معنایی جامعه کمک کنند. برای مثال:

نقش ویژگی اصالت فردی در تعامل با عوامل دو قطبی‌کننده جامعه

ثبت شده توسط بابک علوی در شنبه, ۱۴۰۵/۰۲/۰۵ - ۱۲:۰۵
به‌ نام خدا. چند سالی است که صاحب‌نظران و فعّالان مختلف سیاسی، اجتماعی و مدیریتی درباره پدیده ای با عنوان «دو قطبی شدن جامعه» یا «جریان‌های دو قطبی‌ساز» صحبت می‌کنند. این پدیده به اشکال مختلفی هم در قبل از جنگ و حین آن و حتّی برای ادامه مسیر از پدیده‌هایی است که  بر موضوعات و رویدادهای مختلفی مؤثر بوده است و غفلت از آن می‌تواند برای کل جامعه ایرانی خسارت‌بار باشد. این دوقطبی‌شدن می تواند دارای ساختاری کلان و عمومی در جامعه و یا حول موضوعات یا رویدادهایی خاص باشد. شناخت مفهوم دقیق دوقطبی یا دوقطبی‌ها در جامعه و علل ایجاد ‌آنها به طور خاص در مقطع کنونی بسیار ضروری است. دلایل مختلفی می توان برای اهمیت این موضوع مطرح کرد. به طور مثال، ممکن است بدون داشتن درک عمیق از این پدیده، حتی در خلال هر فعالیتی که برای حل یا مدیریت‌ آثار ناشی از دوقطبی یا دوقطبی‌ها انجام می شود، اقداماتی انجام شود که خود مجدداً بر شدّت این پدیده و بحرانی‌تر شدن چرخه‌های مخرّب ناشی از آن بیفزاید و شرایط سخت‌تری را برای آینده ایجاد نماید. طبیعی است که درباره موضوعات مهم دیدگاه‌هایی متفاوت و گاه متناقض در میان اعضای یک جامعه وجود داشته باشد. گاه در صورت وجود برخی شرایط و پیش‌نیازها، این دیدگاه‌های متفاوت ممکن است زمینه‌ساز نوآوری و خلق نگاه‌هایی جدید و پویا شود. اساساً در جوامع متکثّر از ابعاد مختلف، نمی توان انتظار یکسان بودن نظرات و شیوه‌های زندگی اعضای آن جامعه را در همه چیز را داشت. در چنین شرایطی، مفهوم انسجام بیشتر نشان دهنده «حالتی» از جامعه است که دارای رابطه دو طرفه با اثربخشی مکانیزم‌های اجتماعی و مدیریتی برای گفتگوی سازنده برای حل مسایل اساسی آن جامعه در جهت منافع کل آن جامعه است. اما ایجاد «دو قطبی شدن»‌های شدید، فقط به علّت دیدگاه‌های متفاوت یا متناقض نیست. «دو قطبی شدن» زمانی اتفاق می افتد که خود نظرات ارزش به نسبه کمتری نسبت «وفاداری به گروه و دسته»‌ای که در آن عضویت داریم و ضدّیّت با گروه مقابل به هر قیمتی، پیدا کند. به عبارت ساده‌تر، دوقطبی پدیده‌ای است که عمدتاً ماهیتی «هویّتی» دارد تا ماهیتی «تحلیلی». در این یادداشت بدون ورود به جنبه مدیریتی موضوع در لایه بنگاه‌های اقتصادی که خود نیاز به طرح مطالب دیگری دارد،‌ پس از ارائه تعریفی از دو قطبی و ریشه‌های شکل‌گیری آن در یک جامعه، به طور خاص ایده‌هایی درباره نقش ویژگی روانشناختی و انسانی «اصالت» (Authenticity) در ارتباط با تعامل با دوقطبی‌ها به اختصار تقدیم می‌شود.

مقایسه‌ای درباره انتخاب‌گری و اصالت در اشعار مولوی و خیّام

ثبت شده توسط بابک علوی در جمعه, ۱۴۰۵/۰۲/۰۴ - ۱۴:۵۶
به‌ نام خدا. در کتاب بازگشت به اصالت، نمونه‌های متعدّدی از اینکه احتمالاً مفهومی شبیه انتخاب‌گری و اصالت اگزیستانسیالیستی در اشعار مولوی وجود دارد ارائه شده است (ویرایش سوّم کتاب از صفحه ۵۷ تا ۶۸). نوعی از انتحاب‌گری بین هویّت متّکی بر «داشتن»ها و «بودن»‌ها از منظر دولت عشق و همچنین گذر و فرار از زندان ادراکات اعتباری به سوی فنای در حقیقت جهان متعالی و روحانی و سرمستی در عشق را می توان در خیلی از اشعار مولوی دید. مدّتی است که به مرور کارهای مرحوم دکتر شایگان و سیر تحوّلات فکری ایشان در باب هویّت ایرانی هم علاقه‌مند شده ام. در برخی نوشته‌های ایشان و به خصوص در یکی از مصاحبه‌هایشان تفسیری از آراء و اشعار خیّام ارائه داده بودند که از منظر موضوع انتخاب‌گری و اصالت و برخی از مباحث در این حوزه برایم جالب و مرتبط به نظر رسید. در این یادداشت ایده‌هایی اولیّه درباره مقایسه هستی‌شناسی‌های مرتبط با این دو نوع انتخاب‌گری ارائه می‌شوند.

درباره مفهوم «خود»!

ثبت شده توسط بابک علوی در دوشنبه, ۱۴۰۵/۰۱/۳۱ - ۱۸:۵۹
به‌نام خدا. مفهوم «خود» (Self) یکی از مفاهیم پر چالش در حوزه‌های مختلفی مانند فلسفه، روانشناسی و جامعه‌شناسی و عرفان و حوزه‌های معرفتی و کاربردی مرتبط با آنها است. مفهوم اصالت هم به شکل محوری با مفهوم «خود» مرتبط است. در یکی از یادداشت‌ها قبلی درباره پیش‌فرض‌های کتاب بازگشت به اصالت، اشاره ای به پیش فرض‌های بنده درباره مفهوم «خود» مرتبط با بحث اصالت شد. به نظرم رسید که در ادامه آن یادداشت، گزاره‌های دیگری را درباره مفهوم «خود» تقدیم کنم. این گزاره‌ها از ابعاد مختلفی مفهوم «خود» را تبیین می‌کنند. موارد نخست آن به ماهیت کلّی و سپس به تدریج ویژگی‌های جزئی‌تر آن و نهایتاً ماهیت کارکردی‌اش ارتباط پیدا می کنند...