عاملیت در فضای میانی انسان و ساختار: تحلیلی تلفیقی برگرفته از دیدگاههای بندورا و گیدنز
به نام خدا. در فضای گفتمانهای مدیریتی و پژوهشهای علوم انسانی، مفهوم «عاملیت» (Agency) به اشکال و معانی مختلفی استفاده میشود. برخی آنرا به شکلی تقلیلگرایانه و به مثابه «ارادهی فردی» برای تغییر وضعیت موجود تفسیر میکنند و برخی تاکید بیشتر بر ویژگیهای انگیزشی و قصدمندی قوی فرد برای فعالیتی که انجام میدهد دارند. اخیراً هم در شرکتی یکی از مدیران مطرح کردند که همیشه از کلمه عاملیت برداشتی شبیه فردی که قرار است بر اساس قانون حکمی قضائی را عملی کند، داشتهاند! باور دیگری هم شاید به اشتباه وجود دارد که گاهی در تحلیلهای سازمانی و به خصوص در برخی از گفتمانهای حول مفهوم رهبری سازمانی، چنین استنباط میشود که اگر فردی از انگیزهی کافی برخوردار باشد، میتواند بر تمام محدودیتهای محیطی و ساختاری فائق آید. اما این نگاه، به ویژه برای پژوهشگران حوزه مدیریت و مدیران حرفهای که با پیچیدگیهای واقعی سازمانها دستبهگریباناند، هر چند حاوی نکته مهمی است، اما ناقص است. عاملیت صرفاً یک ویژگی درونی یا یک انتخاب اخلاقی نیست؛ بلکه در یک میدان تنش میان ساختارهای اجتماعی و سازوکارهای شناختی فرد تعریف میشود. به عکس، برای تاثیر گذاری بر رویهها و اقدامات تشکیل دهنده مولفههای ساختاری و نهادی هم به عاملیتهای فردی و جمعی با انگیزه نیاز داریم. در این نوشتار، با نگاهی به آرای آلبرت بندورا در روانشناسی اجتماعی-شناختی (حوزهای که در دوره دکتری و سالهایی پس از آن در مقایسه با این روزها بیشتر تحت تاثیرش بودم) و آنتونی گیدنز در جامعهشناسی، به بررسی این تفاوت بنیادین در رویکردها در مفهوم سازی «عاملیّت» پرداخته میشود؛ در این یادداشت پیشنهاد میشود که با کنار هم قرار دادن این دو زاویه دید— یکی از منظر «ساختار و کردار» و دیگری از منظر «خودتنظیمی و خودکارآمدی روانشناختی»—است که میتوان تصویری جامعتر از قدرت تأثیرگذاری انسانی در بافتهای پیچیده سازمانی به دست آورد؛ هر چند که در زمان استفاده از این رویکرد تلفیقی باید متوجه تفاوتهای موجود در پیشفرضهای معرفتی، روششناحتی و کارکردی آنها هم باشیم.